تبليغاتX
جوجه تیغی

بهار؟

سال هاي زيادي با هيجان و اضطراب منتظر بهار بوديم.سالهاي زيادي يا مقلب القلوب خوانديم،خانه تكاني كرديم،لباس نو خريديم،گندم را سبزه كرديم و سفره هفت سين رابا آن سبز كرديم و نشستيم و شمارش معكوس گفتيم تا توپي بتركد و صدايي بگويد اغاز سال يك هزار و سيصد و چند...

سالهاي زيادي بهار را تحويل گرفتيم اما آيا يكبار كه شد كه بهار ما را تحويل بگيرد؟

من نفهميدم اينهمه انتظار براي گذشتن از سالي كه بهارش تمام شده و رسيدن به سالي كه هنوز بهارش نيامده براي چيست؟ مگر همه بهارها مثل هم نيستند.؟مگر هميشه درختان شكوفه نمي زنند،مگر بهار نيايد بلبل ها ساكت مي مانند.مگر همه فصل ها زيبا نيست...چرا فقط بايد براي آمدن بهار جشن گرفت؟

تو مي داني كه هر بهار با بهار هاي سال قبل چه فرقي دارد؟

 

 

!! نوشته شده توسط جوجه تيغي | 11:2 | جمعه هفتم فروردین 1388 •

پناه بر خدا!

گاهي ديوانه اي سنگي توي چاه مي ندازه كه:

1000 تا

10000 تا

1000000 تا

100000000 تا

حتي اگر موجوداتي از كره مريخ بيان

نمي تونن اونو از تو چاه در بيارن!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!! نوشته شده توسط جوجه تيغي | 17:59 | شنبه هفدهم اسفند 1387 •

دلم براي آن روزها تنگ شده...

آنروزها يادش بخير.روزهاي خوب سادگي.روزهايي كه دستها براي در آغوش گرفتنمان و چشمها بي قرار ديدنمان بودند.روزهايي كه به خاطر يك دل درد كوچك آنقدر گريه مي كرديم كه جمعي مشغول ما مي شدند.آن روزهايي كه كلمه كلمه مان شيرين بود و تاتي تاتي كردنمان لبخند بر لبان همه مي نشاند.

اما اين روزها...روزهاي تكرار و تكرار...كه خودمان را تكراري كرد.آنقدر بزرگ شديم كه با يك دل درد گريه نكرديم.اما درد دل را چه چاره كنيم؟با كه بگوئيم حرفهاي نزده مان را؟

آن روزهاي گريه هامان دغدغه اي براي ديگران بود اما امروز به دنبال گوشه اي،كنجي،جاي دنجي هستيم تا اشك هايمان را رها كنيم تا مبادا چشمي ببيند.

دلم براي روزهايي تنگ شده كه اگر به آن روزه برگردم مرا ديوانه،مجنون و آشفته مي نامند.آن را كودكانه مي دانند.

مي دانم..خوب هم مي دانم كه آن روزها غم بود ولي باور كن كم بود....

 

!! نوشته شده توسط جوجه تيغي | 20:29 | سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 •

اطلاعيه فروش استثنائي يك مادر! با تخفيف ويژه

قيمتها( بخوان حرمت ها) شكسته شد!!!!!!!!!!!

براي مخاطبم

امروز اطلاعيه اي را ديدم كه عنوانش اين بود.فروش استثنائي يك مادر با تخفيف ويژه.!

ياد مخاطبم افتادم. مخاطبي كه  مدتهاست سر بر دامن مادر جديدي گذاشته!.يك مادر با كلاس! .اون هميشه معتقد بود كه بايد در زندگي تنوع باشه.هر چيز كهنه بايد عوض شه حتي مادر!

نمي دانم شايد مخاطب من حق داشته باشد.شايد خسته شده بود از يك مادر بيمار و خسته.اخر چقدر مي شود آه و ناله كرد.مادر مخاطب من شايد سالم و با كلاس نبود!مخاطب من رفت و من ياد داستاني افتادم كه قبل تر ها شنيده بودم:

پسري مادر بيماري داشت از دستش خسته شده بود.كلافه بود.عذابش مي داد.يك روز تصميم گرفت او را به چاه بياندازد! هوا تاريك شد و چشم هاي خسته خوابيد.پسر مادر را بيدار كرد و او را به پشتش گرفت و به چاهي كه از قبل نشان كرده بود رسانيد.نگاهي به مادر كرد و او را به چاه انداخت.مادر بعد از  آه و ناله آرام و بي صدا شد كسي چه مي داند شايد مادر با خودش نجوا مي كرد

پروردمت به ناز تا بنشينمت به پاي

آخر چرا به خاك سيه مي نشانيم

پسر مي خواست مطمئن شود كه مادرش مرده پس به ته چاه نگاه كرد.مادر با تن بي جانش با صدايي لرزان گفت:پسرم به چاه نگاه نكن سرت گيج مي رود و به چاه مي افتي.برو به خانه و آرام بخواب تا منم بخوابم.پسر رفت و مادر به خواب ابديت رفت.

اما مخاطب من:

ننوشتم تا دلت بسوزد يا نيشخندي بزني و بگويي من فرشته ام.

برات نوشتم كه بدوني مادر هر كسي مال خودشه.مادر مادره حتي اگه رنجور و بيمار و بداخلاق باشه...

اما من مطئنم كه تو هم روزي دلت براي مادرت تنگ مي شه.حتي براي آه و ناله ها و درد هاي و گلايه هايش.اما اون روز فقط برايت افسوسي مي ماند كه ديگر هرچ لذتي برايت شادي آفرين نيست.آن روز است كه ديگر هيچ كس  اشك هاي مصنوعي تو را باور ندارد حتي همان مادر تعويضي و تازه ات!

پ.ن.1...اميدوارم كسي مخاطب من نباشد!

پ.ن.2..

پسرم بزرگ شدي لالايي هام يادت نره

چقدر برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

چقدر نوازشت كنم تا تو به باور برسي

اين دو تا دستاي منه تو اون ورزاي بي كسي

پ.ن.3...هر كسي از مادرش بگه...

!! نوشته شده توسط جوجه تيغي | 19:37 | یکشنبه چهارم اسفند 1387 •

جاده هاي بي قرار

جاده بي قرار مسافران و مسافران بي قرار رسيدن.

جاده زير پاي مسافران له مي شود اما شلوغي دنيا نمي گذارد صداي شكستن جاده را بشنويم.

يكي مي دود، يكي قدم مي زند، يكي از عصبانيت پا به جاده مي كوبد، يكي خود را مي كِشد، يكي با چرخ هاي ماشين روي قلب جاده ويراژ مي دهد!

يكي مي خواهد جاده زود تمام شود تا به مقصد برسد. يكي هم مي خواهد جاده تمام نشود و هیچ گاه به مقصد نرسد. روز تمام مي شود و جاده خلوت! اما كسي نمي داند كه جاده هم بي قرار مسافران خود مي شود همان مسافران شاد و غمگين و خسته، حتي همان مسافري كه با چرخ هاي بي رحم ماشين خود دل جاده را شكسته!

خدا مي داند جاده عاشق كدام مسافر شد و چقدر براي ديدنش صبر كرد شايد دليل جاده ماندن همين انتظار ديدن گمشده اش باشد!

اما من!

من آن مسافرم كه دلم مي خواهد جاده هيچ گاه تمام نشود. مقصد من ته دنياست آن جايي كه زمين وصل مي شود به آسمان. چون دلگيرم از همه از زمين و از زمان...

پ.ن.1بايد از جاده بپرسم كه چرا مي رقصد. مست موسیقی گامی شده باشد شاید

!! نوشته شده توسط جوجه تيغي | 20:38 | پنجشنبه یکم اسفند 1387 •

بي صداشكستن

بعضي وقتا حالابه هرعلتي پاي آدم ميشكنه.2ساعت طول نمي كشه كه همه بالا سرت حاضرميشن!خانوادت،فاميل،دوستات وتقريبا تمام كسايي كه ميشناسنت ميان ملاقاتت .برات گل وشيريني وكمپوت ميارن.همه سعي ميكنن يه جورايي دلداريت بدن كه غصه نخوري و زود خوب بيشي. كم كم زير بغلتو ميگيرن وعصات ميشن .اينجور موقع ها واسشون نازم ميكني.

 اما!اما!اما!...امان از روزي كه دلت بشكنه !هيچكس نه صداي شكستنشو ميشنوه ونه  زخمشو ميبينه.كسي به ملاقاتت نمياد برات گل وشيريني نمياره !تنهاي تنها ميشي .اما يه چيزي يادت مياد كه ميگن 2قطره اشك آرومت ميكنه .ميشيني و1 اقيانوس اشك ميريزي ولي آروم كه نميشي هيچ، جاي زخمت بيشتر ميسوزه وآتيش ميگيره.

حالا 1سوال؟

تويي كه داري اين مطلبو ميخوني انصافا دلت مياد دل كسي رو بشكني؟

اگه 1 روز شيطون گولت زد سعي كن هرچيزي رو بشكني الا دل.

من دردشو چشيدم !!!

اينهمه شكستن سهم من نبود…

!! نوشته شده توسط جوجه تيغي | 16:33 | دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 •

تولدم

سلام

امروز تولدمه.ولي تبريك نگيد!

پ.ن.۱.زندگي قصه تلخيست كه از آغازش.....بس كه آزرده شدم چشم به پايان دارم!

!! نوشته شده توسط جوجه تيغي | 7:55 | سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 •

تاحالا با يه جوجه تيغي درددل كردي؟

 اشكاشو ديدي؟

اصلا شده داغی تنشو حس كردي؟

 نه هيچوقت  نفهميدي جوجه تيغي تب داره!اما گله اي نيست!

جوجه تيغي در فصلي باروني و شبي باروني ...دلشم باروني شد  .

هيچكس صداي بارونو نشنيد!هيچكس دل باروني رونديد!

آه يادم رفته بود جوجه تيغي نه شنيدنيست نه ديد ني!

جوجه تيغي رفتنيست!!!  

 

 

 

پ.ن.1:باشه برو حرفي نيست من ازهمه دلگيرم

حالا كه دلت رفته دستاتو نميگيرم

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط جوجه تيغي | 20:27 | پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 •

سيسموني به رنگ سال...

 

نامه اي از يك مادر در غزه به نوزاد شهيدش در بهشت...

سلام پسرك عزيزم.

هميشه فكر مي كردم به روزهاي دور تو...روهايي كه قد كشيدنت را مي ديم..روز اول مدرسه است... روز قبول شدن در كنكورت...روز گريه هاي من كه تو سرباز مي شدي...البته خودت كه مي داني... در شهر ما همه سربازند...

امروز مي خواهم براي تو دردل كنم...با اينكه گريه نمي كني و خوابيدي...اما به مادرت حق بده كه مي خواهد براي تو قصه بگويد.

از ابتداي قصه مي گم.اون روزي كه حس كردم تو توي وجودمي يه حس شيريني اومد به سراغم.ماه ها رو شمردم.روزها رو...اين اواخر دقيقه ها رو..ثانيه ها رو براي در آغوش كشيدنت

تو اين چند ماه شبها تصوير تو رو مي ديم.مي خواستم بدونم كه چه شكلي هستي.توي روياهايم برايت اسباب مي خرديم.

حتي به اون روزي فكر مي كردم كه دستت رو مي گيرمو مي برمت مدرسه و تو رو مي نشونم ميز اول تو كلاس اول.

انقدر تو روياهان غرق مي شدم كه با خودم دعوا مي كردم كه تو دكتر باشي يا مهندس...

يه شب تو روياهام براي تو عروسي گرفتم....يه شب ديگه فكر مي كردم كه تو داري بابا مي شي. و من لذت مي بردم.

شب ها كه صبح مي شد نمي دوني كه چقدر دنيال سيسموني برات مي گشتم. نمي دونستم كه رنگ سال چيه.اا خودت كه مي دوني...تو اين شهر ما نمي شه دنبال اين چيزا بود..ولي خوب من مادرم.

گذشت و گذشت و ثانيه ها ته كشيد و تو اومدي...و من شدم مادر.روز به روز شكل مي گرفتي...

بازم من شروع كردم به شمردن...مي شمردم كه تو كي حرف زدن رو شروع مي كني؟خدايا كي بچه ام كي گه مامان؟چرا صدام نمي كنه؟

تا اينكه...تا اينكه...

دشمنت اومد تو رو از من گرفت...چشمش قشنگي تو رو گرفته بود...و تو كوچ كردي و رفتي... چقدر سفرت به اين دنيا كوتاه بود.بذار با دستام روزهاي بودنت رو بشمرم...

ولي تو مرد ترين كوچولوي دنيايي كوچولوي من...

تو رفتي و منم فهميدم كه خوشگل ترين رنگ سيسموني تو پارچه اي سفيده به رنگ خون گرمت...

چقدر برازنده توئه پسرم.

عزيزم تو اوج آسمونا واسه مادرت دعا كن....با دو ركعت نماز صبر...

خيالم راحته كه جات امنه...

اما كوچولوي من بذار خوشحالت كنم كه ما پيروز شديم و خون تو دامن دشمنت رو گرفت

______________________

من فكر مي كنم تمام مادراي غزه اي اين لالايي ها رو واسه بچه هاي شهيدشون مي خونن

مدعي خواست كه از بيخ كند ريشه ما................غافل از اينكه خدا هست در انديشه ما

 

!! نوشته شده توسط جوجه تيغي | 13:53 | پنجشنبه سوم بهمن 1387 •

سلام

سلام به همه كسايي كه شهامت اينو داشتن كه به جوجه تيغي سلام كنن.

همه كسايي كه نترسيدن از اينكه با دست دادن به جوجه تيغي دستاشون زخمي بشه!

اسم اين دنياي خودمو جوجه تيغي گذاشتم چون از قناري بودن بيزارم.

به قول سهراب كه تو قفس هيچكسي كركس نيست

پس هيچ كس هم تو قفسش جوجه تيغي نگه نمي داره

جوجه تيغي نيومد تا به اسمش تو اين دنياي مجازي جلب توجه كنه.فقط مي خواد حرفاي دلشو با شما در ميون بذاره.آخه جوجه تيغي هم دل داره!دلش نمي خواد واستون غصه بياره ولي مي خواد قصه هاشو تو دنياي گل و بلبل شما!!!! براي شما بخونه.

شايد جوجه تيغي ها هم آلزايمر گرفتن!

جوجه تيغي دلسوزي نمي خواد چون مغروره و سرش بالاست.

حتي اگه خاري داره مال خودشه.

مطمئن باش نمي ذاره دستاي مهربونت زخمي بشه

 دوستدار شما

جوجه تيغي!

پ.ن.1...

مي خواستم بدون دل از خويش بگذرم

پايان اين قدم زدن اما به تو رسيد

حق دخيل بودن در شعرهاي من

با كسب اكثريت آرا به تو رسيد

از تو سكوت عشق هميشه نصيب من

مهر و موم نامه دلها به تو رسيد

اين دفتري كه پر شد از حرف هاي دل

مثل هميشه موقع امضا به تو رسيد

پ.ن.2...يا علي

 

!! نوشته شده توسط جوجه تيغي | 20:46 | شنبه بیست و هشتم دی 1387 •

RSS